تبليغاتX
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِِ الرَّحیم وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ (◡‿◡✿) واسه عشق❤❤❤































(◡‿◡✿) واسه عشق❤❤❤

HoMe | eMaiL | Design | Profile

من کفش پاشنه دار خیلی دارم.راحتم میتونم با همشون راه برم بدون اینکه ضایع راه برم  اما هر موقه میپوشم هم قدم خیلی ضایع میشه هم کمرم درد میگیره

بخاطر همین یکی از کفشایی رو که پاشنه دار بودو مدلشم دوس داشتم رو به پیشنهاد یکی از دوستان بردم تا پاشنشو برام یه کم کوتاه تر کنند.وقتی رفتم تو مغازه کفاشیه بهش گفتم اقا اگه میبینید پاشنه کفشم کوتاه تر بشه اذیت نمیکنه کوتاهش کنیدا اگه بعدش مشکل برا پام به وجود میاد کوتاه نکنید. اونم گفت نه هیچیش نمیشه.عصر بیا بگیر.

منم اول رفتم کلاس شنا خیلی راه افتادم میتونم طول استخرو کامل شنا کنم اونروز واسه دفه اول اونکارو کردم خیلی خسته شدم

وقتی رفتم کفشامو بگیرم اصلا کفشامو نمیشناختم از بس پاشنش کوتاه شده بود.بهم گفت شاید اوایل اذیتتون کنه اما بعدش خوب میشه قبل اینکه بخواید باهاش راه برید دو ساعت به پاتون باشه تا پاهاتون به پاشنه هاش عادت کنهگفتم دو ساعت؟میگفت اره تو خونه پات کنخلاصه که یه پیرمرده هیز بودو منم اصلا اعصاب نداشتم باهاش بحت کنم گفتش از همین الان باهاش راه برو تا خونه ببین راحتی باهاشون یا نه.منم پیاده اومدم تا خونه و تو راهم کلی خرید کردم. وقتی رسیدم دیدم یکی از همسایه هامون داره تو کوچه گریه میکنه

بهش گفتم چیزی شده؟گفت بچم(که ۵ سالش بود)در خونه رو باز کرده وفرار کرده یه ساعته هرجا زنگ میزنم نیستش.گفتم شاید خونه رو گم کرده گفت نمیدونم گفتم خوب گریه نکینید پاشید یه کم دنبالش بگردیم

با اون بارو وسایلی که خریده بودم و با اون کفشا تازه اون کفشامم تو دستم بود چنان تو کوچه میدویدم که هر کی نمیدونست فکر میکرد من بچمو گم کردم تازه به هر کیم میرسیدم میگفتم شما یه بچه کوچیک ندیدید؟

دوسه تا خیابونا پیاده رفتم بعضی جاهاشم میدویدم تا اینکه رسیدم به چندتا پسر بچه به اونا گفتم یه بچه ندیدید گفتن نه گفتم یه بچه گم شده اگه بگردید پیداش کنید و بیاریدش تو تو خیابون ما بهتون جایزه میدم. اونا هم چندتاییشون رفتن دنبال بچه بگردن.دیگه منم اومدم تو خیابون خودمون تا حداقل وسایلمو بذارم خونه تا باز برم به یه خیابون دیگه که دیم خانوم همسایمون بازم گریه میکردم بهش گفتم خوب گریه نکن به شوهرت زنگ بزن میگفت نه بچم پیدا شد نمیدونم چه جوری از شما تشکر کنم و چیکار کنم جبران محبت شما بشه بهش گفتم کاری نکردم و رفتم خونه  اما یادم رفت به اون پسر بچه هایی که دوتا خیابون اونطرفتر بازی میکردن بگم بچه پیدا شد نگردن دنبالش.

ولی چشمتون روز بد نبینه پاهام دیگه از شدت درد دارن منفجر میشن.وای خیلی بده فقطم پاشنه پامه مث اینکه یه چیزی رفته باشه تو پام به شدت درد میکنه.

اصلا نمیتونم راه برم

دیروزم میخواستیم بریم خرید کفش اسپرت پام کردم اما بازم لنگون لنگون راه میرفتم.امروز نمیتون راه برم اصلا

برعکس کلاس شنا دارم.

یه جا هم دعوت شدم واسه یه مسابقه اشپزی

خانم گلی | چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 | 8:8 |

الان رفتم تو وب یکی از دوستام دلم اتیش گرفت.

خیلی از این رو به اون رو شدم اتفاق بدی واسش نیفتاده بودا یه روزمره نوشته بود اما من یاد خاطرات گذشتم افتادم

یاد اون روزی که اشک مادرمو دیدم همون موقه ته دلم لرزید الانم تا یاد اون روز میفتم دلم بارونی میشه اون روز داشت به خاطر من گریه میکرد با التماس بهم یه چیزی میگفت

کاش دیگه هیچ وقت اشکاشو نبینم

کاش مامانم به همه ارزوهاش برسه

مامان مهربونم تو بهترین مامان دنیایی هر کاری واست بکنم جبران یه کوچولو از محبتات نمیشن حلالم کن مامان مهربونم

خیلی دوست دارم

خانم گلی | دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 | 16:17 |

یادتونه یه روز نوشتم که با یه عالمه خبر خوب بر میگردم

خبرای خوب اومدن ورفتن اما انگار نه انگار تو اون دقیقه انقد واسم مهم بودن که اصلا نمیتونستم بگم فکر میکردم سوپریز درست وحسابی میتونه باشه اما بعد که اتفاق افتادن دیدم نه انگار همچین مهمم نبودن یه چند تا تاریخ ساده بودن اما من میخواستم به مناسبت اون خبرا یه اپ از اپ وبمو خراب کنم

میخواستم بیام بگم که پنجمین سالگرد خواستگاری نامزدی و عقدمون بوده و میخواستم خاطرات اون روزاشو مرور کنم و عکسایی بذارم در اون زمینه اما انقد بی حس وبی روحم که اصلا اون ورزا اومدن و رفتن وهیچ کاری نکردم

امروز دلم خیلی واسه مامانم تنگ میشد وقتی میرفتم وبایی رو میدیم که مادراشونو از دست داده بودن غم دنیا میریخت رو سرم خدایا شکرت که مادر من سایش بالا سرمه

واقعا یعنی من میتونم مث مامانم باشم واسه بچه ایندم؟ هیچ وقت نمیتونم.

هر سال منو همسریم میگردیم ومیگردیم تا بهترین چیز رو واسه مامانامون انتخاب کنیم هر چیم بگیریم هیچ وقت یه ذره از محبتاشو جبران نمیکنه اما هی میگردیم مث امروز .

هیچ وقت روز زن به این فکر نمیکنم که خودم چی دریافت میکنم واقعا دوس ندارم تو اون روز هدیه بگیرم فقط دوس دارم به این فکر کنم مامانم و مادر همسریم چه چیزی رو خیلی دوس دارن هدیه بگیرن

اما دیدید فردای روز زن که میشه همه خانوما هی بهم میگن شوهرت چی بهت داداه اه اه

 

خانم گلی | یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 | 0:24 |

اینروزا انقد خسته وبی حوصلم

یه شنبه خاله پری اومد خونمون در حالیکه من کلاس چرم دوزی بودم وای کل کلاس از حال بد من متوجه شدن وهی بهم میخندیدن

دیروز که باز رفتم ناخنما لاک زده بودم بازم بهم میخندیدن و هی میگفتن خوب شدی وکلی منغولک بازی سرم در اوردن

دیروز رفتم کلاس یه کیف دستی بزرگ واسه وسایل شنا درست کرده بودم بردم به خانومم نشون بدم که چه شاگرد زرنگی داره ولذت ببره که اولش خوشش اومد و کلی از نمای بیرونش تعریف کردو کلی ذوق کرد اما تا در کیفو باز کرد گفت وای چرا استر نچسبوندی چرا جا موبایلی نداره چرا جیب نداره باید همه رو بشکافیهمه رو شکافتم از اول باز بدوزم اوووف

راستی بچه ها امروز چهار شنبساااااا اونایی که زیارتو ثبت نام کردن یادشون نره

کاش بازم شب یادم نره برم پیش ندا جونم کارش دارم

دیگه اینکه اهان یادم رفت بگم چند روز پیش اولین دستمزد زندگیمو گرفتم وای چه کیفی داره ادم سر کار بره بعدش بهش پول بدن نه؟؟؟؟

امروز عصر شاید برم سبزیکاری کنم شایدا....

 

خانم گلی | چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 | 10:2 |

چقد خوبه صبح زود از خواب پاشیم

اینو امروز متوجه شدم که باز تا ساعت ۱۰ خواب موندم یه هفته بود عادت کرده بودم دقیقا ساعت ۶ از خواب بیدار میشدم وای انقد کارامو خوب انجام میدادم اصلا هم وقت کم نمیاوردم

اما امروز تا ساعت ده خواب بودم تازه انقد خواب بد دیدم خواب دیدم پدر همسریم دوسم نداره همسریمم یه جایی بود دستم بهش نمیرسد وای خواب بدی بود حتما باید صدقه بدم

گفتم صدقه یاد یه چیزی افتادم

یه کتاب خوندم در مورد چشم زخم واینا توش نوشته بود وای خیلی قشنگ بود گفته بود چشم زخم حقیقت داره حتی خدا هم به پیامبر اینو تو ایه و سوره های قران مجید گفتن که از شر چشم بد به خدا پناه ببر بعد یه روزم اتفاقی تی وی رو ورشن کردم دیدم داره درمورد همین بحث صحبت میکنه چشم زخم و اینا اما درست دقت نکردم کسی میدونه اسپند اثری واسه چشم زخم داره یا نه؟من همیشه اسپند دود میکنم چون از بوش خوشم میاد اما اون برنامه انگار میگفت واسه چشم زخمم خوبه دلیلش چیه اخه؟بعد یکی زنگید به برنامه گفت من خودم چشام شوره چیکار کنم نمیخوام چشام شور باشه اما برنامه تموم شد گفت بقیشو هفته دیگه میگه.نمیدونم هنوز هفته دیگه شده یانه

چند روزه خواهر شوهریم ماشین خریده اما رانندگش افتضااااااااح

منو میبره تا بهش رانندگی یاد بدم وااااااای فقط دیگه سکته نمیکنم انقد وحشتناکه که نگو کلی هم سرش جیغ میکشمیعنی اگه بگم خواهر شوهری تروخدا ترمز کن داری میزنی به اون ماشینه یا داری اونو میکشی ترمز میکنه وگرنه همینجوری بهش بگم ترمز بگیر  ترمز بگیر نیست که تازه پاشو میذاره رو کلاج و ماشین سرعت میگیره تا بیاد کامل ترمز کنه. وای دیگه وقتی میام خونه میشینم ادای نذر میکنم و یه لیوان اب قند میخورم از بس فشارم میفته از سرو کله زدن باهاش

چقد قاتی پاتی حرفیدم داشتم میگفت خوبه زود بیدار شم امروز که دیر بیدار شدم کلی خونمون بهم ریخته بود اصلا حالشو نداشتم مرتب کنم انقد کسل بودم تازه دانشگاهم داشتم دیگه افتضاحتر.خداروشکر امروز داره تموم میشه

------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدا نوشت

الان عنوان این پستو عوض کردم بخاطر اشکام واقعا چقد ادم باید دستش کوتاه باشه که نتونه کاری کنه اخه چرا باید دانشگاه پیام کور هیچیش مث دانشگاهای دیگه نباشه فقط شهریشو روز به روز بیشتر کنن.امروز یه اطلاعیه تو سایت زده که نمره های همه دانشجو ها تغییر کرده برن ببینن اگه درسی رو پاس شدن حذف اضطراری کنن(اونوقت نمیگن سایتو باز میکنیم بجاش یه درس دیگه برداریدا نمیگن شهریه الکی این وسط میگیرم جواب اون دنیاشونو چی میخوان بدن)هیچی منم رفتم تو سایت ودیدم وای مشروط نیستم دیگه نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت پر دربیارم یا برم بمیرم اخه چرا اینجوریه تازه اون درسی رو هم که میگفتم افتادم باز ۹.۲۴ شدم یعنی من اینا رو باید به کی بگم باید چیکار کنم که هر کار دلشون بخواد میکنن اگه زود تر وبه موقع تر این کارو کرده بودن (یه وقت فکر نکنید نمره الکی به کسی دادنااااا نهههههه اشکال تو کلید تستا بوده)هم میتونستم بیشتر انتخاب واحد کنم همم اینکه اگه به اموزش میگفتم نمرم شده ۹.۲۴ با استادم میحرفید ۹.۵ میکردن ۹.۵ هم پاس بود یعنی خدایا چرا باید اینجوری بشهخداجونی خواهش میکنم بیشتر هوامو داشته باش اخه من که بی تو هیچ هیچم چرا بهم پشت میکنی اخه؟

خانم گلی | شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 17:53 |

کلیک

واسه همه اونایی که مث من عاشق امام رضا هستن

دوست جونیام تا اخر امروز وقت داره(فکر کنم تا عصر)

زود برید وثبت نام کنید اگه دوس دارید

بعدا نوشت:تا هفته دیگه وقت داره بچه ها زیاد نگرا نباشد

خانم گلی | چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 | 7:43 |

وای چقد بده هی منتظر مهمون باشی هی مهمون نیاد

ما هنوز مهمون داریم که نیومده خونمون عید دیدنی اخه بهار تموم شد و نیومدن.وای خودمونم هنوز خونه یه نفر نرفتیم فکر کنم دیرم شده هاااا اما خوب چیکار کنم خالم دستور فرمودن با مامانت اینا برین خونه دخترم خوب مامانم اینا میگن امسال نمیریم خونشون چون تازه عروس دامادن اما ما باید بریم وای چقد بد.از خالمم جرات نمیکنم تنهایی بریم خونه دخترش اما باید به ترسم غلبه کنمو برم

من که دیگه اعصابم خورد شده بود اخه وسایل پذیراییمون هنوز کنار اشپزخونه چیده شده بود

 امروز همشونو جمع کردم اه دیگه رو اهصابم بودن واقعا

حالا میخوان بیان میخوان نیان اگه اومدن دوباره وسایل پذیرایی رو حاضر میکنم یکی از مهمونامون دایی منه

اخه بد شانسی هر موقه ما ازخونه میزنیم بیرون اونا به تلفن خونمون میزنگن.یه بار زنگیدم به زنداییم وگفتم امشب واسه شام بیاید خونمون که بلکه بعد از شام بیان و دیگه انقد منتظرشون نباشیم اما اونشب داییم کار داشتن ونیومدن

امروز یه کار دیگه هم کردم تخم مرغای هفتسینو انداختم دور.انقد خوشکل بودن دلم نمیومد دورشون بندازم هنر نمایی همسری بود

اهان امروز رفتم جاخالی همسری رو خریدم دوتا گل اپارتمانی که اسماشونو نمیدونم اما خیلی خوشکلن هردوشون

 

خانم گلی | سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 22:58 |

همسری من تشریف اوردن بالاخره

وای خیلی سخت بود چقد بد بود دوری ازش.

دیروز قرار بود برسه من فکر میکردم طبق معمول ماشینم دست پدرشوهریمه هی میگفتم با خودم اه کاش ماشین داشتم میرفتم یه چیزی میخریدم واسه همسریم اما عصرشم دانشگا کوئیز داشتم نمیشد وقت نداشتم

خلاصه همسری گفت ۲ میرسه منم انقد شاد و شنگول بودم که نگو تصمیم داشتم نرم دانشگا بهمونه به این خوبی

بعد باز به همسری زنگیدم گفتم که کی میرسی گفت هنوز مشخص نیست وتو برو دانشگا همین از در خونه اومدم بیرون با تعجب دیدم پدر شوهریم ماشینمو گذاشته واسم تازه از تو پارکین خودشونم در اورده بود واسم

سوار شدم ورفتم یه چیزی بگیرم که مغازه ها باز نیودن اون موقه بعدش گفتم خوب عیب نداره وقتی کلاسم تموم شد میرم

وقتی سر کلاس بودم همش با همسری اس میزدیم اصلا نمیرفتم ابرومندانه تر بود فکر کنم

بعدشم که کلاسم تموم شد هی هول بودم برم همسریمو ببینم رفتم تو خیابون که باز براش یه چیزی خوشکل بگیرم که باز همه مغازه ها بسته بودن اخرش تصمیم گرفتم گل بگیرم واسش گل اپارتمانی چون خیلی دوس داره به همه گلدونای تو خونمون خیلی میرسه با یه شاخه رز.

اون گل فروشیه هم بسته بود.شمارش پشت مغازش نوشته بود منم بهش زنگیدم و به فروشنده گفتم کی مغازه رو باز میکنی که گفتش نیم ساعت دیگه گفتم نمیشه زودتر بیاید من کارم واجبه گفتش نه فوقش بیست دقیقه دیگه میام اما نه همون نیم ساعت میشه

منم بی قرار بی قرار حالا انگار چن ساله همسریمو ندیده بودم هی صبر کردم هی صبر کردم بعد تازه دیدم اصلا ۵ مین گذشته منم بیخیال گل شدم وسه سوته رفتم خونه.

حالا قرار شده کادوشو با تاخیر بهش بدم

وای چه صحنه های عاطفی دیروز تو خونمون بود انقد با هم مهربون بودیم

سوغتی هم فقط چیزای خوشمزه اورده جاتون خالی هیچ چیز خوشکلی نیورده چقد بد نه؟؟؟؟

اهان بچه ها یه خبر خوب

سه کیلو کم کردماز وقتی میرم شنا اینجوری شدههمسری هم گفته هر موقه اضافه وزنتو از بین بردی یه جایزه نقدی درست وحسابی بهم میده.اخجووووون.فقط سه کیلو دیگه مونده.

امروز میخوام یه عالمه غذاهای خوشمزه بپزم کلی غذاهای سنتی یاد گرفتم از همون گیاهیا که از تو کوه میچیننااا از اونا.دیروز یه نوعشو درست کردم خوب بود

امروز میخوام با کنگر درست کنم.میدونید چیه؟

خانم گلی | یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 12:52 |

همسریم هنوز نیومده

خیییلی دلتنگشم و خیلی نگران از ظهر تا الان اشکم در مشکمه گوشیش در دسترس نیس

حالا من باید چیکار کنم

نکنه اتفاقی افتاده باشه؟

وای خدایا

ترو خدا دعا کنید واسم دارم میمیرم از دلشوره

بعدا نوشت

همسری بنده حالش خیلی خیلی خوبه اقا تو جنگل تشرف داشتن در دسترس نبودن منو بگو چقد نذر ونیاز کردم وبا چه استرسی گفتم پدرشوهرم بزنگن به دوستاش

خانم گلی | جمعه هشتم اردیبهشت 1391 | 18:3 |

سلام

ترو خدا تاخیرزیادمو ببخشید اصلا دوست ندارم نگرانتئن کنم ممنون از همه نظراتتون ممنون از همه که نگرانم شدن غزل خانوم عزیزم ادرستو نذاشتی بذار تا بهت بگم

راستش اصلا وقت ندارم به هیشکاریم برسم خیلی سرم شلوغه

خوب من و همسریمم خوبیم خدارو شکر الان فقط یه کمی دلتنگشم اخه واسه یه بازدید باید میرفت مسافرت اما خوب حالا اشکال نداره باهاش کنار میام یه جورایی

حالا خبرارو یکی یکی میگم و میرم تا همه دوست جونیام از نگرانی دربیان

بعد دیگه اینکه سرم خیلی شلوغ تر شده یه عالمه چیزای خوشکل دوختم که اصلا وقت نمیکنم تو اون یکی وبه بذارم

دیگه کلاس شنا ثبت نام کردم و تو جلسه  سوم یه عالمه چیزای خوب خوب یاد گرفتم و دیروز دیگه تو عمیقم شیرجه میزدم واصلا نمیترسیدم منی که انقد از اب میترسیدم

درسامم خیلی سنگیت وبده و من هنوز هیچی نحوندم وداریم به امتحانای میانترم نزدیک میشیم باید حسابی بخونم

تو این هفده روز ۴ تا هدیه خوشکل دریافت کردم که بعدا عکساشونو میذارم

روزی سه ساعتم میرم سر کار چون کارم خیلی کمه وکارای خواهر شوهریم بجاش زیاده هنوز تو سال مالی ۹۰ هست

نینی جاری هم هنوز به دنیا نیومده

تا چند روز دیگه با یه عالمه خبرای خوب بر میگردم

خانم گلی | سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 12:51 |

Desiner: lady skin